تبليغاتX
‍‍‍‍پیانویی که پیانیست اش مرده بود

 

گاهی اوقات

رفتن به سایه راه گریز از آفتاب نیست.

سلام.

حال همه ی ما خوب است.

ملالی نیست

جز گمشدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.

با این همه

عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار

بی درمان.

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود

می دانم

همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است

اما تو لا اقل، حتی هر وهله، گاهی ، هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا

شبیه شمایل پروانه نیست؟!

راستی خبرت بدهم

خواب دیده ام خانه ای خریده ام

بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار ...

هی بخند!!

بی پرده بگویمت

چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت.

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید

از فراز کوچه ی ما می گذرد

باد بوی نام های کسان من می دهد.

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟!

نه...

نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه.

از نو برایت می نویسم

حال همه ی ما خوب است

اما تو باور مکن .

خوب می دونی چیه ؟وقتی خواهر آدم یه حرفی رو

قبول نمی کنه، قبول نمی کنه دیگه. نمیشه به جبر

وادارش کرد. این از این مسئله.

یه مدتی مریض بودم خیلی شدید.

گفتم رازی را به دست فراموشی بسپرم اما ...

یا شاید رابطه ای را؟!

گفتم شاید صدمه ای از جانب من به کسی برسد.

شاید یک طرفه هم قاضی شدم  هم متهم

حکم صادر کردم

خب دیگه طبع حساس دل زبون نفهم بهتر از این نمیشه.

ما نیز گاهی سر زدیم به آن اتاق همیشگی

اما دریغ

 

نوشته شده توسط م-ک در ساعت 10:10 | لینک  | 

 

خداحافظ...!

خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه‌ها

خداحافظ عزیز بوسه‌های معصوم هفت سالگی

خداحافظ گلم، خوبم، خواهرم

خلاصه‌ی هرچه همین هوای همیشه‌ی عصمت!

خداحافظ... خواهر بی دلیل رفتن‌ها

خداحافظ!

حالا دیدار ما به نمی‌دانم آن کجای فراموشی

دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد

دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده‌اند.

پس با هر کس از کسان من

از این ترانه‌ی محرمانه سخن مگوی

نمی‌خواهم آزردگان ساده‌ی بی شام و بی‌چراغ

از اندوه اوقات ما با خبر شوند!

دیگر فراقی نیست

بگذار از قرائت محرمانه‌ی نامه‌ها و رویاهامان شاعر شویم

دیدار ما به همان ساعت معلوم دلنشین

تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید

تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست!

حالا می‌دانم سلام مرا

به اهل هوای همیشه‌ی عصمت خواهی رساند

یادت نرود گلم

به جای من از صمیم همین زندگی

سراروی چشم به راه ماندگان مرا ببوس!

دیگر سفارشی نیست

تنها، جان تو و جان پرندگان پربسته‌ای

که دی ماه به ایوان خانه می‌آیند.

خداحافظ!

نوشته شده توسط م-ک در ساعت 10:50 | لینک 

 

یکی بود، یکی نبود.

راویان آثار و ناقلان گفتار و طوطیان شکرشکن

شیرین گفتار چنین روایت کنند که:

جوانکی بود از بهر ارتزاق روزی، به امر پیرایش

برگ ( همان صفحه آرایی ) مشغول بود. و این

سوای از آموزاندن مطرب‌گری به خلق بود.

القصه،چندی پیش در حالی که در افکار خود

غوطه‌ور بود صدا رسان همراهش ( همان موبایل امروزی )

به بانگی بلند او را خواند.

جوانک از بهر پاسخ گفتن از غوطه خوردن در بحر افکارش

دست برداشت و جهت گفتن پاسخ اقدام نمود.

باری، معلوم گشت که از وی جهت امر

پیرایش برگ طلب استمداد دارند.

پس جوانک، ندای ایشان را لبیک گفت و

آستین همت را بالا زد ( منظور اتوبان همت نیست )

و پاشنه هایش را ور کشید و رهسپار دیار

جریده نویسان بنا ( معمار سابق ) گشت.

کار خود را برای رزق حلال آغاز نمود...

تا اینکه روزی دست بر قضا تصمیم به اوج

گرفتن از سطح زمین نمود. ( می‌خواست ارتفاع

صندلی رو زیاد کنه ) هر چه تلاش نمود کمتر

نتیجه گرفت. تا اینکه سر میرزای جریده نویسان بنا

( منظور سردبیره ) او را از تلاشی بیهوده رهانید و تنها با بالا بردن

اهرمی جوانک را به آرزویش رسانید.

می‌دانید که جوانک ما تا به حال با این

قبیل اسباب آشنایی نداشت و خیال خام خود را

که می‌اندیشید با گرداندن ( چرخش ) نشست گاه دسته دار

( صندلی اسبق ) می‌تواند بلندای دلخواه را به دست آورد،

عقیم ماند.

جوانک به وضوع پیشرفت علم را در تار و پود وجودش

احساس کرد.

قصه ما به سر رسید

کلاغه به خونش نرسید ( چون اجاره خونه شو نداده بود )

بالا رفتیم ماست بود

پایین اومدیم دوغ بود

هر حرفی جز حرف حق

دروغ بود.

این مطلبی رو که نوشتم در واقع ریشه در واقعیت داره.

منظورم اینه که کاملا مستنده. چون برای خودم اتفاق

افتاده. خلاصه اگر نثرش بد بود باید بگم که بزاعت من در

همین حده .

 

نوشته شده توسط م-ک در ساعت 23:56 | لینک  | 

 

امام ابوالقاسم قشیری گفته بود:

فرق من و شیخ ابوسعید ابوالخیر این است که من

در راه خداشناسی چون پیلم و بوسعید پشه!!

این خبر را به نزدیک ابوسعید آوردند.

شیخ آن کس را گفت:

به نزدیک او شو و بگو آن پشه هم تویی؛ ما هیچ چیز نیستیم .

روباهی خروسی را گرفت.

خروس زبان زاری و تضرع گشود. اما هر چه التماس کرد،

روباه هیچ التفات ننمود.

خروس که کاملا مایوس شده بود، گفت:

اکنون که قصد خوردن مرا داری، لا اقل قبل از خورددن،

نام یکی از پیامبران را بر زبان آر تا تلخی جان کندن

را فراموش کنم و راحت جان بسپارم.

روبه بذجنس همانطور که دنداانش را به گردن خروس

فشار می‌داد گفت:

جرجیس!!!!!!!

و با این حیله هم خواهش خروس را برآورده کرد و هم

برای گفتن نام جرجیس مجبور نشد دهانش را باز کند.

خب ما ازاین داستان نتیجه می‌گیریم که خروس غلط

کرد از پیامبران مایه گذاشت.

می ‌تونست بگه روباه قار قار کنه ....

 

راستی به همه ی دوست جونام 

من احتمالا به مدت یک هفته نیستم.   

فقط شب ها میام

یه سفارش کار گرفتم. مجله ی فرآیند معماری. باید

کار صفحه آرایی اون رو انجام بدم. یه هفته ای باید کار

بسته بشه. شرمنده که نمی تونم بیام رو خط

 ولی برام کامنت بذارید.

نوشته شده توسط م-ک در ساعت 2:39 | لینک  | 

 

مو’ذن بد آواز!!

اذان گویی زشت آواز در کافرستان بود.
اصرار داشت که هر شب با صدای بلند اذان بگوید،
و با اینکار، خواب را به مردم حرام می کرد و هر چه به او
می گفتند از این کار دست بر دارد و سبب دشمنی
میان کافر و مسلمان نشود، به گوش او نمی رفت.
روزی کافری با هدیه هایی از جامه و حلوا و شمع پیش
اذان گو رفت و کار او را ستود!!
مردم در شگفت شدند و از او سبب این کار را پرسیدند.
مرد کافر گفت:
در خانه دختری دارم که مدت هاست شیفته ی مسلمانی
شده و اسلام دل او را برده است.
هر چه او را پند می دادیم، از این فکر دست بر نمی داشت.
من از کردار دخترم نگران بودم و هر کار از دستم بر می آمد
کردم تا او از این دلداگی دست بردارد. اما چاره ی او نشد؛
تا شبی، صدای این اذان گو به گوش او رسید.
دخترم پرسید:
این صدای ناهنجار و آوای زشت از کیست؟!
خواهرش گفت:
این آواز اذان گوی مسلمانان است.
پس دخترم با شنیدن بانگ اذان این زشت آواز، از مسلمانی
روگردان شدو خیال من آسوده گردید که او دین پدری خود را
رها نخواهد کرد!!
و اینک من برای سپاسگزاری، هدایایی برای این اذان گو آورده ام!!
خوب حالا اگه فکر می کنی خیلی صدای خوبی داری بسم ا...
می ری تو حموم خیال می کنی شدی شجریان یا هایده!!
این همسایه ی ما روضه داشت. خانم محترمیه (یاالله.. احترام بذارید)
پشت میکروفن اونقدر زجه موره کرد که من ار هرچی مداح و مرثیه گو
بود ......شدم.
آخه کی گفته صدات قشنگه؟!
چند وقت پیش استاد (منظور محمد رضا شجریانه) کلاس کارگاهی
دائر کرد و عده ی زیادی اعم از خوانندگان نامی و غیر نامی جهت
ثبت نام و شرکت در کارگاه استاد، خودشون رو تیکه پاره کردن!!!
نکته ی جالب اینجاست که حتی یک نفر نتونست از ابتدایی ترین
امتحان آواز قبول بشه.
جالبه نه؟! حالا هی زور بزن که من کیم و چه و چه ....

 

نوشته شده توسط م-ک در ساعت 1:30 | لینک  | 

 

خوب از کجا شروع کنم؟؟

اوووووووم ........         آهان .... از اینجا خوبه.

دیروز یکی از شاگردام بهم یه کادو داد. البته یه دونه نبود

دو تا بود در قالب یه کادو.حالا به چه مناسبتی من خودم هم نمی دونستم.

ازش پرسیدم که این چیه ؟

- دوست داشتم براتون بگیرم

من: حالا به چه مناسبتی؟

- کادو دادن که مناسبت نمی خواد

من: ( درحالی که یه علامت سوال به این گندگی روی سرم بود ) مرسی.

و بعد رفت . خوب حدس می زنید کادویی که گرفتم چی بود؟

نمی خواد زیاد فشار بیارید. خودم می گم. دو تا کتاب

خوب یه زمانی تب پائلو کوییلو همه رو ( منظور عده ی کثیر میباشد ) خفت

کرده بود ( چه واژه ی سخیفی ) خوب منم یکی از خفت شده هاش بودم

راستی اسم کتاب ها رو بگم : ۱ . کیمیاگر       ۲ . کنار رودخانه ی پیدرا

نشستم و گریستم     خوب من دقیقا اولین کتاب هایی که از کوییلو گرفتم

همین دو تا کتاب بود.

خدا رو شکر کردم که جلوی اون کادو رو باز نکردم. دیشب دوباره کیمیاگر

رو خوندم. بازهم من رو با خودش برد .

چقدر این زن قشنگ می نویسه ( می دونم مرده ) :

اندیشید: به راستی زندگی برای کسی که افسانه ی شخصی اش را

می زید، سخاوتمند است.

سپس به یاد آورد که باید تا طاریفا برود و یک دهم آن گنج را به کولی

بدهد.

فکر کرد: کولی ها چقدر زیرکند!

شاید به خاطر آن بود که زیاد سفر می کردند.

اما باد دوباره وزیدن گرفت. باد شرق بود، بادی که از آفریقا می آمد.

بوی صحرا را نمی آورد، تهدید هجوم مورها را نیز. به جای آن، عطری

را می آورد که او خوب می شناخت، و نوای بوسه ای که آهسته و

آهسته آمد و روی لب هایش نشست.

جوان لبخند زد. نخستین بار بود که دختر این کار را می کرد.

گفت: دارم می آیم فاطمه.

این تقریبا صفحه ی آخر کتاب بود. نتیجه ای که میشه گرفت اینه که

کادو گرفتن حتی اگه تکراری هم باشه بد نیست. 

و دیگه این که برای کادو دادن حتما نباید منتظر مناسبت بود. 

 

تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است.

همه چیز تنها یک چیز است. و هنگامی که آرزوی چیزی را داری،

سراسر کیهان همدست میشود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی.

                                                                                پ.کوییلو

 

نوشته شده توسط م-ک در ساعت 10:42 | لینک  | 

 

نا متعارف !!!

آ سد مرتضی (همون سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی) مردی بود از سلاله ی تطهیران

روزگار که تعدادشان نه زیاد است و نه کم.

بیشتر او را با روایت فتح به یاد می آوریم. با آن چهره ی خندان و شوخ طبعی ذاتی

که از وی یک الگو (در مجتمع سوره ایان) ساخته بود.

مردی که به راستی مرد بود و همیشه ادای احترامش به شهدا زبانزد حتی کسانی که او را قبول

نداشتند بود.

گفتاری از هزاران گفتارش:

هنر آن است که بمیری، پیش از آنکه بمیرانندت و منشا حیات

آنانند که چنین مرده اند.

                                          سید مرتضی آوینی

نوشته شده توسط م-ک در ساعت 8:30 | لینک  | 

 

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

گل از تو گلگون تر

امید، از تو شیرین تر.

نمی شود ، پاییز

غمگینم تر از نگاه تو باشد.

نمی شود، می دانم، نمی شود آوازی

که مردی روستایی و عاشق

با صدایی صاف

در اعماق دره می خواند

در شمال شمال

رنگین تر از صدای تو باشد.

نمی شود که بهار، از تو سبز تر باشد.

نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب

در آن زمان که دل دردمند ولگردم

بستری می جوید

بالینی می خواهد

تا شاید دمی بیاساید

نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب

 و این روح دردمن ولگرد

باز هم کوله را زمین نگذارد

و سر بر زانوی مهربانی تو.

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

شکوفه از تو شاداب تر

پاییز، از تو غمگین تر.

نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد

نمی شود که تو باشی و ترانه هم باشد

نمی شود که تو باشی ، گلدان یاس هم باشد

نمی شود که تو باشی ، بلور هم باشد

نمی شود که شب هنگام

عطر نگاه تو باشد

محبوبه های شب هم باشند.

نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم

نمی شود که تو باشی

درست همینطور که هستی

ومن، هزار بار خوبتر از این باشم

و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم.

نمی شود ، می دانم

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد...

نوشته شده توسط م-ک در ساعت 10:55 | لینک  | 

 

وقتی به زور بخوای از خودت حرف بکشی

نتیجه همین می‌شه.

هیچی...

واقعا حرفم نمیاد.

درونم خالیست،مثل لحظه‌ای که طیاره قصد داره از زمین کنده بشه،

حس فرو ریختن در من اوج می‌گیرد.

قلم بیان دانایی، نه دانایی

دانایی جهان من، نه من

دانایی جلوه‌ی من، نه من

من در عشق، نه عشق

عشق منم، نه من.

آیا میان این همه کلید، نرینه‌ی آن قفل بسته را خواهم یافت؟

نمی‌دانم،‌ بطور قطع و یقین نمی‌دانم

دیر و زودش را ترانه‌‌ای باید،

یا چیزی که دیگران تحملش نامند.

نوشته شده توسط م-ک در ساعت 9:37 | لینک  | 

 

برای چیدن گل سرخ، نه اره بیاور، نه تبر!

سرانگشت ساده ی همان ستاره ی بی آسمانم... بس،

تا هر بهار به بدرقه ی فروردین

هزار پاییز پریشان را گریه کنم.

- هم از این روست که خویشتن را دوست می دارم.

برای کشتن من، نه کوه و نه واژه.

اشاره ی خاموش نگاهی نابهنگامم... بس،

تا معنی از گل سرخ بگیرم و شاعر شوم.

- هم از این روست که تو را دوست می دارم.

برای مرده ی من، نه اندوه آسمان و نه گور زمین،

تنها کابوس بی بوسه رفتن مرا از گفتگوی گهواره بگیر

من پنجه ی پندار بر دیدگان دریا کشیده ام

پس شکوفه کن ای نارون، ای چراغ، ای واژه!

اینجا پروانه و پری به رویای مزمور ماه،

دریچه ای برای دل من آورده اند.

- هم از این روست که جهان را دوست می دارم.

نه همیشه

گاهی اوقات ، همین طوری به سرم می زد

که پی سایه ای موزون باشم.

اما آن قدر نمی دانستم که راه نجات آفتاب

رفتن به سایه نیست.

در بعضی از فصول، باید قیود بودن را به دریا داد

از مضامین گریخت، از دیو گریخت

از بعضی واژگان فخیم ، از غیبت آب در ذهن کور کویر

باید بی گمان،

ساده و آسان از آسمان بعضی آدمیان گریخت

باید بعضی فصول، حروف ربط بوسه و اشاره را

بر مقنعه ی ماه سنجاق کرد

و خیره به رویایی از شش سوی خویش

خواب کودکی را دید که از حروف الفبا

به ترکیب واژگان قلیل تو می رسد.

نوشته شده توسط م-ک در ساعت 12:32 | لینک  |